سيد محمد عبد الحسيب بن سيد أحمد العلوي العاملي

205

قواعد السلاطين ( فارسى )

گوشش رسيد كه : اى سكندر ! اين به مثال جمعىاند كه از زنان مقبول صالحهء خود اجتناب ورزيده ، به فواحش درآويخته‌اند . بعد از آن به گلّهء گوسفندى رسيد . مشاهده كرد كه گرگى از صحرايى رسيد و در ميان آن گلّهء گوسفند افتاد . گلّه سراسيمه شدند . پس آن گرگ ، گوسفندى درربود و بيرون رفت و تا گرگ ميان گوسفندان بود ، اضطراب و غوغايى داشتند . چون گرگ از نظر غايب گرديد ، همان گوسفندان به چرا مشغول شدند . به سامعهء سكندر رسيد كه : اى سكندر ! اين صورت به مثابهء آن آمده كه انسان ، گلّهء گوسفند باشند ، و گرگ ، قابض ارواح ؛ چون قابض ارواح ، قبض روح كسى نمايد ، تا مرده در ميان باشد ، شورى و غوغايى دارند ، و چون آن ميّت برداشته شود ، « 1 » باز به حرص خورد و خواب مىافتند . پس دنيا درگذر است و اهل آن حرص را شعار خود ساخته و دار آخرت را نسيان نموده ، مفاتيح ابواب دنيا را بر خود گشوده ، و چشم از نشاء عقبا پوشيده ، ايّام و ليالى شهور و سنين را به مزخرفات و اباطيل لا طايل مصروف مىسازند . در مثوبات اخروى و وجوهات تقرّبى ، عمر گرانمايه را صرف ننمايند . بدان كه سلطنت كسى را سزد كه آزاد مردان را بنده ، و بندگان را به كرم آزاد تواند كرد . جامه‌اى كه هرگز كنده نشود ، نام نيك است . آرايش و زينتى كه نسبت به مرد و زن نيكو باشد ، راستى است . حياتى كه هرگز نميرد ، خداشناسى و خودشناسى و علم و معرفت است . عالمترين مردمان آن است كه علم ، او را از ناكردنى [ 190 ] بازدارد ، و عاقل‌ترين آن‌كه بر شهوت و غضب قادر باشد . شهوت ، شرابى خوش است ؛ اما هركه بسيار خورد ، زود هلاك شود . عشق ، بلا و زحمت است كه مردان از آن نگريزند و به زور و زر در آن آويزند . علم ، توانگرى است كه خداوند آن به هيچ حال درويش نگردد و در

--> ( 1 ) . در اينجا بالاى سطر يك « و » افزوده شده كه نابجا به نظر مىرسد .